به خودم و برای خودم:
روزگار غریبی است،چند بار این شعر را خواندی و گذشتی،اما امروز می فهمیش حرف به حرفش را.
روزها می گذرند و دیروز خاطره امروز می شود،چند بار این جمله کلیشه ای را خواندی و لبخند زدی و امروز چقدر حس می کنی که این جمله واقعی است.
چند بار فکر کردی که به من به این جمله ناباورم که " از دل برود هر آن که از دیده برفت".
چه قدر تمام شجاعتت را جمع کردی و به خودت گفتی که تو از پس همه چی بر می آِیی و تحمل همه چیز را داری.
چند بار فریاد زدی؟ چه قدر بغضت را فرو خوردی؟ چه قدر خواستی پای همه چیز بایستی؟ چه قدر خودت را فراموش کردی؟ چند بار چشمت را بستی؟ چه قدر با داشته هات ساختی و رویاهایت را به خاطر دیگران فراموش کردی؟ و چند بار دنبال رویاهایت رفتی؟ چه قدر از خودت پرسیدی چه چیز را می خواهی؟ و چند بار جواب دادی؟
دخترکم، آن قدر روزها دلتنگت هستم که دیگر نمی توانم مرزی بین دلتنگ بودن و نبودن قایل باشم.
شب ها با بوسه ای بیدارت می کنم و صبح ها با اولین اشعه طلوع خورشید فراموشت می کنم.
دلم برات تنگ شده، برای پنج سالگیت، برای ده سالگیت،برای تمامی ترس ها،باورها، غرورها، عاشق شدن ها، بغض ها، شجاعت ها و تنهای هات.
هنوز حس می کنم هستی، در همین گوشه کنارها. باش!