ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧  

تعطیلات. اولش برام سخت است، به وسط که می رسد هیجان انگیز و در انتها باز سخت است. کاش می شد همیشه وسط همه اتفاق ها بود تا شروع و پایانش.


 
 
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ،۱۳۸٧  

و آن گاه که باد  دریای شمال، موهایم را بر هم می ریزد و من خیره به رد باران که بر شیشه می خورد می مانم، آن گاه که نفسم را بیرون می دهم و به تمامی آرزوهایم فکر می کنم، به آدم هایی که آمده اند و رفته اند، می آیند و می روند، به تمام ردپاهایی که برف زمان بر آن ها نشسته،دختری را می بینم که هر سال به انتظار سالروز تولدش مشتاق بود، به تبریک ها و کادوها، به هیجان های خودساخته اش، به آروزهایش و فوت کردن کیک های داشته و نداشته اش. نمی دانم کار باد شمال بود یا چشمک زندگی، روزهای تنهایی بود یا شب های سرد، اما دخترک امسال دلش مثل سال های پیش نمی لرزد، فقط در تنهایی شب آن گاه که صدای قدم هایش در تنهایی کوچه پیچید، آرزویش را به باد گفت، تا باد آن را تا خود صبح در تمام شهر فریاد بزند.


 
 
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٧  

صدای قطار هوس بین رفتن و ماندن است. بین آمدن یا نیامدن. بین وسوسه و هوس. بین خواستن و فروخوردن. بین نفس عمیق و پایین دادن بغض، و من هر پانزده دقیقه یک بار در کشاکش این تضاد بزرگ می شوم.


 
 
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧  

و گفت سین. به نامم خواند.


 
 
ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧  

همیشه از گفتن این که "این کار من نیست" هراسیده ام. نتجیه اش این شد که امروز در بالای برج دوازده طبقه، یک هو زدم زیرگریه و صورتم اون قدر قرمز شد و دماغم آن قدر باد کرد که از خجالت چونه ام را چسباندم بیخ یقم و هی پشت هم دماغم را بالا کشیدم که کسی نفهمد دخترک دارد گریه می کند. آن قدر پشت هم آب خوردم و رفتم بیرون و آمدم تو، تا همه فهمیدن که دخترک گریه می کند .

ماکارونی آماده، که سوخت، و ته مانده اش شور، فهمیدم که باید بعضی اوقات گفت که "من نمی توانم" ،" من نمی رسم بیشتر وقت می خواهم" و " من خسته ام".


 
 
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٧  

به خودم و برای خودم:

روزگار غریبی است،‌چند بار این شعر را خواندی و گذشتی،‌اما امروز می فهمیش حرف به حرفش را.

روزها می گذرند و دیروز خاطره امروز می شود،‌چند بار این جمله کلیشه ای را خواندی و لبخند زدی و امروز چقدر حس می کنی که این جمله واقعی است.

چند بار فکر کردی که به من به این جمله ناباورم که " از دل برود هر آن که از دیده برفت".

چه قدر تمام شجاعتت را جمع کردی و به خودت گفتی که تو از پس همه چی بر می آِیی و تحمل همه چیز را داری.

چند بار فریاد زدی؟ چه قدر بغضت را فرو خوردی؟ چه قدر خواستی پای همه چیز بایستی؟ چه قدر خودت را فراموش کردی؟ چند بار چشمت را بستی؟ چه قدر با داشته هات ساختی و رویاهایت را به خاطر دیگران فراموش کردی؟ و چند بار دنبال رویاهایت رفتی؟ چه قدر از خودت پرسیدی چه چیز را می خواهی؟ و چند بار جواب دادی؟

دخترکم، آن قدر روزها دلتنگت هستم که دیگر نمی توانم مرزی بین دلتنگ بودن و نبودن قایل باشم.

شب ها با بوسه ای بیدارت می کنم و صبح ها با اولین اشعه طلوع خورشید فراموشت می کنم.

دلم برات تنگ شده، برای پنج سالگیت، برای ده سالگیت،‌برای تمامی ترس ها،‌باورها، غرورها، عاشق شدن ها، بغض ها، شجاعت ها و تنهای هات.

هنوز حس می کنم هستی، در همین گوشه کنارها. باش!

 


 
 
ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٧  

خوب وقتی آدم ها از ساعت شش بعدازظهر می دوند و می رند تو خونه هاشون می چپند چه پنهایی باقی می مونه جز تلویزیون دیدن ولو راز بقا.


 
 
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٧  

اول مهر شروع شد به تقویم میلادی دانشگاه. برخلاف تصورات من مبنی بر این که هفته اول الکی و بریم چی کار کنیم، اساتید محترم لبخند زنان با آخرین توان شروع به کار کردند.

دور همی همیشگی در مقر تیسرن هوف صورت می گیره و روز ها به دویدن بین کلاس درس و محل کار می گذره و شب ها به فیلم دانلود کردن.

برای این که از تنها شام خوردن متنفر هستم، افتادم به دانلود کردن زیر آسمان شهر. قدیما طنز بهتر می ساختن.

در ضمن من زنده ام. و روشنک فراتر از بودن تو باعث شد بنویسم.

 

 


 
 
ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٧  

هر روز صبح با رویایی روزی برفی، پیاده روی از ولی عصر تا سر تخت طاووس، نگاه کردن به تک تک کوچه ها و به یاد سپردن نام آن ها بیدار می شوم.

افسوس که بر نخواهند گشت.


 
 
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٧  

در هیاهوی این شهر شلوغ، ناامن، نا آشنا، در زرق و برق مراکز خرید و آخرین مدهای روز دنیا، دستم را تو جیبم می کنم و به شهری که همیشه به آن فکر می کردم می اندیشم. به همان شهر مه آلود با رودخانه کثیف تایمز، به شهری که بهترین اثرهای جهان در آن نوشته شده اند, به عاشقان رمانتیک.

 سعی می کنم در گوشه کنار این شهر ردی از این تصور قدیمیم بیابم. اما افسوس که رشته این افکار با تنه رهگذری از هم می گسلد.

و من بیش از قبل به این باور می رسم که جهان به سوی نابودی جلو می رود.